تبليغاتX
دست نوشت های یک درخت آدامس

 

حال بشنوندید الباقی ماجرا را و سرگذشت غضنفر در شهر:

 

از آنجا که مکتبگاه غضنفر <  ِول > بودندی یا به قول بعضی ها آزاد بودندی.

پس، از خوابگاه خبری نبودندی و غضنفر ناچار بودندی  برای زنده ماندن کلبه ای را از برای خود اجاره کردندی که در شهر به آن خونه دانشجویی می گفتندی.

پس روانه شهر شدندی

غضنفر شهر را با مردمانی که عند مهمان نوازی و با فرهنگی غنی بودندی، یافتندی . که جز حرفهای عشقولانه و گل و بلبل و سنبل چیزی نثار هم نکردندی.

غضنفر با یکهزار و دو و شاید هم یکهزار و سه بدبختی بالاخره توانستندی جایی را پیدا کنندی که در آن روزگار را بگزراندندی . و چون آنجا خیلی شبیه جایی بودندی که غضنفر گوسفندانش را نگهداری میکردندی غضنفر کلی خوشحال بودندی و اصلا احساس غربت نمی کردندی.  تنها تفاوتش با آغل گوسفندانی که غضنفر داشتندی این بودندی که اینجا هر سه روز برق قطع شدندی و آب را هم باید ذخیره میکردندی و گاز هم بدلیل سرمای شدید هوا فعلا در دسترس نبودندی.ولی اینها که اصلا مهم نبودندی مهم این بودندی که غضنفر باید درسش را میخواندندی.

متاسفانه اجاره آنجا بصورت وحشتناک آسا و زیاد ناکی بالا بودندی پس غضنفر بناچار مجبور شدندی سر چند نفر از مکتبگاه روندگان دیگر را گول بمالندی تا آنها را  نیز در پرداخت اجاره شریک بکنندی. پس آگهی را چاپ کردندی و در برد مکتبگاه گذاشتندی بدین مضمون:

به چند نفر دانشجوی دختر جهت تشکیل خانواده و ازدواج و شستن ظروف و اتو کردن لباسها و خالی کردن  آب حوض و... نیازمندیم

آهاییییییییییییییییییییییییی

اینها چیستندی رفتندی دادندی چاپ کردندی

بابا این غضنفر هم انگار اصلا  بویی از آدمیزاده گی و شعور نبردندی ها

ببخشیدندید بنده با استفاده از اختیارات نویسندگی این قسمت را عوض می کنم دندی

 

پس آگهی را چاپ کردندی و در برد مکتبگاه گذاشتندی بدین  مضمون نه بدان مضمون:

به چند نفر دانشجوی پسر جهت هم خانه شدن ترجیحا ورودی امسال نیازمندیم

با بهترین امکانات رفاهی ، آب ، برق، گاز، تلفن، مبلمان سلطنتی، یخچال، بخاری، سنا، استخر، جاگوزی، ضبط دیسک دار با باند هندوانه ای و 7500 وات، چرخ گوشت کنوود، خردکن و مخلوط کن براون، نزدیک به مرکز شهر با نمایی دلپذیر  و با امتیاز استثنایی واقع شدن 3 خونه دانشجویی دخترونه در همان آپارتمان.

بله دوستان تعجب نکردندی اگر لهجه غضنفر با گذشته فرق کردندی هر چه بودندی او به مکتبگاه رفتندی و چند صباحی در شهر زندگی کردندی.

 

واین ماجرا ادامه داشتندی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

و اما بشنوندی ادامه داستان را:

 

 

و غضنفر سرانجام به مکتب گاه رسیدندی و در همان نگاه اول مکتبگاه را همچنان که تصور کردندی یافتندی. جایی با شکوه و زیبا و باحال در میان دشتی بزرگ با فیلسوفان و دانشمندانی به غایت فکور که اندیشمندانه تفکر میکردندی.

و اما در مکتبگاه :

دخترکانی دیدندی

 سپید روی و سیه موی < که البته چندان سیه موی هم نبودندی زیرا مش کردندی> و بلند قامت با جامگانی نفیس و زلفکانی پریشان و بسیار بسیار مسرور و شادان و غزلخان  و پایکوبان وچنان راه می رفتندی که گویی حرکات موزون می کردندی و n72 وn73 و .... در دستان آنها به صورت وحشتناکی خودنمایی می نمودندی و ...................................مشترک گرامی دسترسی به ادامه مطالب امکان پذیر نمیباشد

و پسرکانی دیدندی

 سپید موی و سیه روی با قامت خمیده و با جامگانی ژنده و زلفکانی ژولیده و بسیار بسیارافسرده و در خود فرو رفتنده با 3310 و 1100 در دستان.

وافرادی دیدندی

 با لباس< قهوه ایه آسمانی> که فراست نام داشتندی. با بیسیمی گران در این دست و گرزی گران تر در آن دست و نگاهی به هر سو خزنده تا با کوچکترین موردی گیر دادندی و بابای طرف را در آورندی.

و استادکانی دیدندی

 به غایت فهیم و فرزانه و عالم و دانشمند وفهمیخته و چند تا چیز خوب دیگر که هر چه از فضل و کمالات و دانش و ادب آنان گفتندی کم بودندی. با جامگانی برازنده و زلفکانی مرتب با اخلاقی به غایت نیکو که در آنجا به تدریس مشغول بودندی و بد جوری به مکتب روندگان حال میدادندی.

و مسئولکانی ندیدندی

 چرا که هیچگاه در حجره هایشان نبودندی و فقط ماشینهای مدل بالای آنها را در پارکینگ مکتبگاه  دیدندی.

 فقط خدا و خود غضنفر دانستندی که چه اتفاقی در همان آغاز ورود به مکتبگاه  افتادندی و او چه دیدندی که تا سه روز اول گیج زدندی.

 

 

 واین ماجرا ادامه داشتندی.

 

+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

 

 

در روزگاری نچندان دور،  در دهی نچندان نزدیک که رسوایی نام داشتندی < از آن جهت که حاکمش مرغابی نام داشتندی> پسرکی زندگانی کردندی، باهوشناک و ذکاوت آلود با قامتی چون سرو و چشمانی چون برف و زلفکانی پریشان و خلاصه هر آنچه که یک انسان خفن باید داشتندی.

 این پسرک که غضنفر نام داشتندی ، از فرط نبود امکانات و اینجور حرفها داشت آنجا حرام شدندی.

غضنفر روزگار را با چوپانی گزراندندی و اوقات فراغت خود را با بازیهایی چون، لی لی ،  گاوم به هوا، نون بیار حلوا شکری  ببر، پلی استیشن 3 و... میگزراندندی. ولی او هیچگاه در اوقات فراغت ماهواره نظاره نمی کردندی.

روزی غضنفر چیزی از جعبه جادویی شنیدندی که او را به فکر فرو بردندی، بدین مضمون:< فرزندکان این مرز و بوم یا باید به مکتب گاه رفتندی یا به خدمت سربازی تشریف آوردندی> غضنفر که از همان جعبه جادویی و کذایی بارها شنیدندی که مکتب گاه جای خوبی بودندی و محل کسب علم و کمالات و دانش و اینجور چیزهای خوب بودندی و از همه مهمتر شنیدندی که رفتن به مکتب گاه کلاس داشتندی، باخود گفتندی: < میرم مکتب گاه ، هر چی بودندی از سربازی بهتر استندی>

پس عزم رفتن به مکتب گاه نمودندی.او تعدادی از گوسفندان را فروختندی و با پول آن کتابهای کمک آموزشی خریدندی و به کلاسهای آزمون خودکارچی ،  نخود چی ،  شنگولان دانش و غیره رفتندی تا کتابها را فوت آب شدندی. ولی از آنجا که قبلا هم گفتندی که غضنفر پسرکی با هوش و ذکاوت فراوان بودندی هیچکدام از اینها افاقه نکردندی و پدر غضنفر مجبور شدندی که تعداد دیگری از گوسفندان را فروختندی و با پول آن سوالات ورودی مکتبگاه را با مشقت فراوان!!!! خریدندی و بدین سان غضنفر در امتحانات ورودی مکتب گاه رتبه آوردندی و قبول شدندی و مادرش به همراه خاله ها و امه هایش را غرق در مسرت و شادی کردندی و آنها پی در پی قربون ساق پای بلوری غضنفر  می رفتندی.

 

و اما بشنوندی الباقی ماجرا را:

و بدین سان بودندی که غضنفر بار سفر بستندی و آذوقه برداشتندی که آذوقه او چیزی نبود جز حلوا شکری عقاب که خیلی نیرو زا داشتندی و پر انرژی و مقوی بودندی و مغز بادام هم داشتندی . و پا در راهی پر خطر گذاشتندی که هیچ پودر رختشویی در آن راه به کارنیامدندی جزپودر تاپ 2 که آنزیم داشتندی و حاوی دانه های آبی از برای شستشوی بهتر بودندی و عاقبت این راه هیچ معلوم نبودندی و او مدام این شعر را زیر لب با خود زمزمه کردندی:< میخوام برم درس بخونم، میخوام واسه خودم یه کسی بشم، میخوام خونواده بهم افتخار کنن>

اما قبل از رفتن غضنفر، مادر که نگران او بودندی گفت پسرکم آنجا یک جایی بنام خوابگاه هستندی که هر کس وارد آن شدندی و در آن خوابیدندی او را از پنچره پرتاب کردندی بیرون. پس مبادا در خوابگاه بخوابندی و اگر مجبور شدندی آنجا بخوابندی در طبقه اول بخوابندی.غضنفر با لبخندی که حرفها با خود داشتندی و بسیار پر معنی بودندی گفت مادر خوابگاه کجا بودندی، مگر به ما خوابگاه میدهندی.<اهمیت این لبخند در حدی بودندی که یکی از محروفترین نقاشان دنیا تابلویی با نام لبخند غضنفر را نقاشی کردندی >

از آنجا که ده غضنفر قطار نداشتندی  و دریایی در آن نزدیکی نبودندی تا غضنفر با شنا بمقصد برسندی و اوتوبوسها هم همه در تصادفات جاده ای، داغان شدندی، پس بناچار و از روی اکراه پدر غضنفر یک بلیط هواپیما که بدبختانه از نوع سی130 بودندی برای غضنفر گرفتندی وبا اینکه مسئول شرکت بارها به جان یک دانه بچه اش قسم خوردندی که هواپیما سقوط نکردندی ولی باز هم پدر غضنفر محکم کاری کردندی و چند گوسفند دیگر را نذر کردندی تا هوا پیما سقوط نکنندی و غضنفر سالم به مقصد برسندی.  

حال بماند که راهزنان چگونه در همان آغاز راه سامسونت او را  در< پایانه گاه> هاپولی کردندی و  در راه به غضنفر چه گذشتندی .

 

 

واین ماجرا ادامه داشتندی.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 5:6 قبل از ظهر توسط درخت آدامس