سحرت آمد و رفت ،سفرت خاتمه يافت
اينك اما،چشم ها،پی تو می گريند
تو به يك نرمی لبخند،به يك فرصت كوتاه نسيم
رخت بستی و رفتی و دگر هيچ نگفتی
ما همه بی تو شديم،در فراق تو كمر می شكنيم
...رفتی تو
ولی انگار كه دريای حضور تو پر از خاطره است،خاطرات شيرين
لمس تو مايه آرامش جان
حس خاموشی چشمان تو با دستانم،حس تدفين تن زيبايت در كف خاك
همه عقل از سر من برده و من
همچنان می خواهم،كه تو را داشته باشم.
...دشوار است
كه نباشی و من از عمق وجودم
به تو دلبسته شدم
عاشق چشمانت،عاشق دستانت،عاشق لحن صدايت كه مرا می خواند
... می خواهم
كه مرا هم ببری،من بدون تو دگر هيچ ندارم
زندگی بی معناست،آسمان رنگ ندارد
و دگر ماه،برايم زشت است.
...می خواهم
كه تو را داشته باشم ...كه تو را داشته باشم...
(براي تو كه رفتی اما ياد تو همچنان باقی است)