دیگر شب تاب نمی تابد.
نمی خواهم سیاه بنویسم، ولی باور کنید سالهاست تابش هیچ نوری را ندیده ام.
پنجه های فاشیسم و این<< ایسم های>> بی سر و ته تا ته در گردن آزادی فرو رفته .
حتی آزادی هم آزادمان نمیگزارد.
صدای شکستن ریتم تکراری قصه زندگی شده.
صد افسوس که<< زندگی هم لب تاقچه عادت از یادمان رفت>>.
شا ید چاره آن است که<< قایقی بسازیم ودور شویم از شهری که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند>>.
* توسط هیچکس*
بار من را چه كسی می كشد آيا بر دوش؟
كه منم آن ضارب
كه به جان دل خود زخم گذاشت
چه كسی می داند كه منه بيهوده، نه اين است،كه بی دل ماندم.