تبليغاتX
دست نوشت های یک درخت آدامس
 

زندگي...

زندگي مي ارزد كه براي سفر احساست پي گلدان بروي؟

يا به دنبال صفا گره بر گردن باران بزني و،سفرت اوج دهي؟

مر نبودن مرگي ست كه در آن ثانيه ها در پس عقربه ها زندانند و به افكا ر  تو دستبند زدند.

تا به بالا نروند،اوج نگيرند و به فردا نرسند.

مر نه اين روح به زندان تنت افتاده و برايش سخت است كه تحمل بكند حبس ابد را.

زندگي قدرت پرواز ندارد،مرغ او پركنده است.

زندگي مي ارزد كه پي اش ماهي سرخي بشوي و پس حوض ،كمي هم غوطه زني؟

مر نه  حوض هم تنگ است،دل ماهي پي درياست ولي در پي آن دل خود را به همين حوض كمي خوش كرده.

مردن آن اصل خوش زندگي است،مي تواني كه تو بر پله ي خورشيد قدم بگذاري،مي تواني كه به يك لمس لطيف ،تو زمان را شكني.

پس برو بر سر خود سنگ بزن،تا زمان سفرت خاتمه يابد،تا بميري و دگر زندگي از سر گيري

تا كه گلدان بشود مست،پي بوي تنت.نه تو با ديدن گل مست شوي

 تا كه اين ماهي سرخ،دل به درياي دلت اندازد،نه كه تا در پي تقليد ازآن كوچك سرخ دل به دريا بزني،يا كه بر حوضچه ي ماهي ها حسرت غوطه خوري.

 
+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط

همه احساس من این است که بی تقدیرم.

آسمانم تاریک و دلم زندانی.

بهر چه می مانم.

قاب عکس لحظه هایم پر از تکرار است.

غم در آن می نالد ،و تبسم خواب است.

موج احساس دریای دلم لبریز است.

به خدا می خواهم،که منم با گذر باد به فردا بروم.

آخر بازی عمر،به گمانم مرگ است.

+ نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط

بعد از کلاس پروتو، دوستم اومد نشست کنارم.

گفت: << در پرواز میکنه، منظورم از در، در اتاقه.>>

زدم تو سرش گفتم پاشو برو گم شو که امروز اصلا حوصلتو ندارم.

گفت:<< باورکن، جون خودم>> بعد شروع کرد به توضیح دادن، اشاره کرد به در کلاس و

گفت:<< مگه این در باز نیست؟>>

یه نگاه عاقل اندر صفیح بهش انداختم، خودش فهمید باید ادامه بده

گفت:<< مگه باز یه پرنده شکاری نیست. خوب حالا چون در باز هست و باز هم یه پرنده شکاریه پس نتیجه میگیریم که در میپره.>>

کلی خندیدم و چنتا فحش آبدار نثارش کردم.

...

این یه واقعیته که هر چیزی به نظر منطقی میاد منطقی نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

همسفر بدان...

وجودی هست که در تمناهای خود تو را بطلبد،بدان که غروب شادی هایت دلی را می رنجاند

دلی را که از نگه تو پی می برد،به یک درد،به یک اندوه،به یک دل تنگ

بدان که در نیمه شب ها چشمانی هستند که برایت ببارند،

بدان که قلبی هست که کوله بار غم هایت را به جان بخرد

برای دیدنت،برای بوئیدنت،و برای تکرار لحظات باهم بودن

همسفر فراغ تو می سوزاند روح را،کاش دستان تو می فهمید، تب داغ عشق را...

بدان دستان من در ظلمات تنهایی تو را جست وجو می کند

و گام هایم برای رسیدن به تو، تنها تو،به پیش می روند

همسفر بدان این نگاه من است که به دور دستها خیره می ماند،تا شاید پیکی نوید رسیدنت را بیاورد

همسفر بدان تا ابد انتظار خواهم کشید،تا نوای نسیمی بوی تو را به مشام برساند

بدان دستان من از رب طلب تو را دارند،بدان چشمانم به راهند،و بدان غروب نخواهم کرد تا برسی

و بانگاهت مرا سیراب کنی...

+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط

شب بود.

وقتی همه خواب رفتند،

خدا بیدار شد.

از پنجره سجاده، نور می آمد.

همه جا روشن شد.

 

*توسط هیچکس*

+ نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 4:17 قبل از ظهر توسط