تبليغاتX
دست نوشت های یک درخت آدامس

 

رحلت جانسوز رسول گرامی اسلام  وشهادت دو فرزند پاکش  بر تمامی مسلمانان

 

و شیعیان  جهان تسلیت باد

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

گابريل گارسيا ماركز نويسنده تابناك ادبيات آمريكاي لاتين و جهان از زندگي اجتماعي كناره گرفته است .سرطان به گونه اي بر غدد لنفاوي او چنگ انداخته است كه اميدي به رهايي ندارد وي در انزواي خود نامه اي به رسم وداع براي دوستانش نوشته است...

 

 

اگر خداوند براي لحظه اي تكه كوچكي زندگي به من ارزاني مي داشت احتمالا همه آنچه را كه به فكرم مي رسيد نمي گفتم بلكه به همه چيزهايي كه مي گفتم فكر مي كردم. اعتبار همه چيز براي من نه در ارزش آنها كه در معناي آنهاست.
كمتر مي خوابيدم و بيشتر رويا مي ديدم.جون مي دانستم هر دقيقه كه چشمهايمان را بر هم مي گذاريم 60 ثانيه نور را از دست مي دهيم. هنگامي كه ديگران مي ايستادند من راه مي رفتم وهنگامي كه ديگران مي خوابيدند بيدار مي ماندم.هنگامي كه ديگران صحبت مي كردندگوش مي دادم و از خوردن يك بستني لذت مي بردم.اگر تكه اي زندگي به من ارزاني مي شد لباس ساده بر تن مي كردم نخست به خورشيد خشم دوخته و سپس روحم را عريان مي كردم.
اگر دل در سينه ام همچنان مي تپيد نفرتم را بر يخ نوشته و طلوع آفتاب را انتظار مي كشيدم.
روي ستارگان با روياهاي ونگوگ شعر را نقاشي مي كردم وبا صداي دلنشين سوات ترانه عاشقانه اي به ماه هديه مي كردم. با اشك هايم گل هاي سرخ را آبياري مي كردم تا درد خار ها و بوسه گلبرگهايشان در جانم بنشيند.
اگر تكه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستتان دارم چنان كه همه مردان و زنان باورم كنند.
اگر تكه اي زندگي داشتم در كمند عشق زندگي مي كردم. به انسانها نشان مي دادم كه در اشتباهند كه گمان مي كنند وقتي پير شدند نمي توانند عاشق باشند.آنها نمي دانند زماني پير مي شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند! .به سالخوردگان ياد مي دادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر مي رسد.
آه انسانها ازشماچه بسيار چيزها آموخته ام.دريافته ام كه وقتي نوزاد براي اولين بار با مشت كوچک انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد.دريافته ام كه يك انسان تنها هنگامي حق دارد به انسان ديگري از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.
من از شما بسي چيزها آموخته ام و اكنون وقتي در بستر مرگ چمدانم را مي بندم همه را در آن مي گذارم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

تا حالا بهش فکر کردین جمعه ترین روز زندگیتون کی بوده. بیخیال ولش کن سد سیوند رو عشقه.

دیشب تو اتاقم نشسته بودم. یهو احساس کردم خیلی برام تکراری شده. منم بلند شدم چراغ اتاق رو خاموش کردم تا دیگه نبینمش(راه حل رو حال کردین). گاهی وقتا درختای آدامس هم سر خودشون رو گول می مالن.

اصلا درخت آدامس و آدم فرق نداره هر دو احتیاج دارن بعضی وقتا خودشونو گول بزنن، تلاشی از سر استیصال و درماندگی برای تسکین آلام،هرچند موقت و برای مدتی کوتاه.

دلم برای سرم یه شونه میخواد. نه ، دلم برای شونه هام یه سر میخواد. دلم ... خیلی وقته  ویار گرفته هر چیزی رو هر جا میبینه میخواد.

دیروز از کنار چندتا جوجه رد شدم چپ چپ بهم نگاه میکردن .احساس میکنم از وقتی گوشت مرغ خوردم اینجوری شده. یادم باشه هیچوقت گوشت الاغ نخورم. چون اصلا تحمل ندارم یه کره خر بهم چپ چپ نگاه کنه.

از من به شما نصیحت،شما هم اصلا گوشت الاغ نخورید.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط درخت آدامس

ناپلئون میگه: عادت کنید که عادت نکنید

 

میدونید تاحالا چندتا پرنده برای اینکه عادت کردن، شکار شدن.

 

آب اگه حرکت نکنه دیگه آب نیست مردابه.

نور اگه بایسته دیگه دیده نمیشه.

باد اگه عادت کنه می میره.

به شمع و فانوس عادت نکن چون قامت عشق بزرگتر از این روزنه هاست.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط درخت آدامس

نورمن كازينز میگه : مرگ، بزرگترين فقدان در زندگي نيست. بزرگترين فقدان ، آن چيزي است كه درون ما مي ميرد، وقتي ما هنوز زنده ايم.

 

بعضیها خوب هستن و بعضیها بد ولی بعضیها هیچی نیستن....... هیچی.

نمی خواد آدم باشی، خودت باش!

 

بودن یا نبودن آیا مسئله این است؟!

نه، هرگز...

فردا طلوع خواهد کرد حتي اگر ما نباشيم

پس چگونه بودن و یا حتی چگونه نبودن. بله، مسئله این است.!

 

باور کنید هیچ فرصتی نداریم. 

زندگی خیلی کوتاهه.
...
تموم شد
.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 4:44 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

این روزها آدم به یه چیزهایی بر میخوره که ناخوداگاه به این نتیجه میرسه که خیلی چیزها رو بلد نیست. یا اگه بلده اشتباه یاد گرفته. به قول معروف خیلی وقته آپ نکردم این مغز کوچیکمو.

باید خیلی چیزها رو یاد بگیرم.

باید یاد بگیرم اگه قیمت گوشی دست دوم همراهم 80 تومنه100 تومن به طرف بندازمش. وگرنه، اصلا بچه زرنگی نیستم.

باید یاد بگیرم تنها ملاک برای تشخیص اینکه کاری رو باید انجام بدم یا نه سود مالی اون کاره.

باید یاد بگیرم به کسی، رو، ندم تا از من حساب ببرن.

باید یاد بگیرم دوست دختر داشته باشم، وگر نه خیلی آدم  جوادی هستم.

 

خیلی چیزها رو هم باید از اول یاد بگیرم.

یاد گرفته بودم اگه یه کاری از دستم بر میاد برای کسی ، کوتاهی نکنم

یاد گرفته بودم آدم میتونه رو دوستش حساب کنه

یاد گرفته بودم از محبت خارها گل میشود

یادم میاد یه چیزی به نام از خودگذشتگی هم یاد گرفته بودم. ولی ظاهرا که از تاریخ اکسپایر همه چیزایی که یاد گرفته بودم گذشته و ورژن جدید شون اومده.

 

اینو یه جایی خوندم ولی نمیدونم از کیه: روزی میرسد که خوبیها انگشت نما میشود.

یعنی اینکه اگه یه نفر چیزی رو پیدا کرد و به صاحبش برگردوند انگشت نما میشه. نه اینکه میگن چه ادم خوبی هست، میگن چقدر خله.

یعنی اینکه اگه به یه نفر پول قرض دادی میگن طرف یا دیونست یا پولش زیادیه.

یعنی اینکه اگه یه نفر چترش رو داد به یکی دیگه که خیس نشه وخودش خیس شد میگن چقدر احمقه.

یعنی اینکه اگه یه نفر با حجاب رفت تو یه مهمونی به جوادیسم و املیسم  و هزار جور گناه نکرده متهم میشه.

به جایی رسیدیم که اگه تو محل کار یا تحصیلمون یه نفر خواست نمازش رو اول وقت بخونه به سه شماره به انواع صفتهای زشتی(ریا کار، چاپلوس، خود شیرین کن و...) که بلدیم متهمش... نه ببخشید... محکومش میکنیم. اگه یه نفر با لباس <باز> توی مهمونی شرکت کرد، یه آدم روشنفکر و امروزیه ولی اگه پوشیده اومد تو مهمونی یه آدم از دنیا عقب افتاده و امل هست. اگه یکی خواست به خانواده و سنتش احترام بزاره این میشه نهایت جوادیسم(ر. ک. به این جا / داستان آقای صالحی) خدا خودش عاقبتمون رو بخیر کنه وقتی خانم دکتر(البته به قول خودش خانم دکتر) این مملکت طرز فکرش این طوری هست.

 

*توسط هیچکس*

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط

میگوییم<< میتوانیم>> تا شاید بتوانیم . میگوییم <<می خواهیم>> غافل از این که هیچ دهانی با حلوا حلوا کردن شیرین که نشده هیچ که گاهی انقدر تلخ شده که ....

 

 بگذریم...

 

 می گوییم <<امیدت به خدا، بار دیگر>> تا توجیح کرده باشیم کارهایی که باید میکردیم و نکردیم.

 

و هنوز هم داریم میگوییم و میگوییم و میگوییم

 

بازهم بگذریم...

 

دلمان خیلی تنگ شده است. برای کودکیمان برای آنهایی که بودند و نیستند و بودنشان بودنمان بود و نبودشان نیستی ما. برای چیزهایی که داشتیم و نداریم و نمیتوانیم دیگر داشته باشیم. برای معصومیت دانه های نورانی جواهری که تابستان از آسمان میبارید و بعدا فهمیدیم که شبتاب بوده  وظالمانه تر اینکه باز هم بعدا فهمیدیم کرمی بیش نیستند که فقط برای پیدا کردن همخابه ای میتابند.

 

و باز هم بگذریم...

 

نه، تا کی بگذاریم  و بگذریم بیایید این بار نگذریم . بمانیم و ببینیم که چه میباید میکردیم و نکردیم و چه نمیباید میکردیم و کردیم.

 

* توسط هیچکس*

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 4:1 قبل از ظهر توسط

از امروز یه نفر به نویسنده های وبلاگ اضافه شد . راستش خیلی وقت بود که اصرار میکرد بنویسه ولی بهش اجازه نمیدادم البته قول داده فقط بعضی وقتا بنویسه . اگه نوشتهاش رو دوست نداشتین بگین دیگه نزارمش بنویسه. در ضمن هیچ شباهتی هم به درختای آدامس نداره. اصلا از جنس ما نیست.اسمش رو هم بعدا می گم .فعلا با اسم هیچکس تو وبلاگ مطلب مینویسه.

یه خواهش کوچولوهم ازتون داشتم، همونجوری که منو تحویل نمیگیرید و نظر نمیدید اونو بیشتر تحویل نگیرد. اصلا محلش نذارید. یه جورایی ضایعش کنید.

اولین مطلبش رو هم همین الان میخواد پست کنه.

 ببینم چیکار میکنید...

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 3:42 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

از حالا می تونید در همون حالی که تو نت میگردید، چت میکنید یا وبلاگتون رو آپ می کنید به اخبار روز هم (البته از طریق رادیو فردا) دسترسی داشته باشید بدون اینکه روی سرعت خطتون تاثیر بذاره.

هر چند که اصلا دلم نمیخواست این کارو با وبلاگم بکنم (ولی مرز داشتم و این کارو کردم)

یه دگمه کوچیک اون پایین به نام رادیو فردا هست که اگه دلتون خاست می تونید اونو بزنید و به جای آهنگ  دوست داشتنی وبلاگم به اخبار مسخره و بیتربیت رادیو فردا گوش کنید

طریق رادیو فردا) دسترسی داشته باشید بدون اینکه روی سرعت خطتون تاثیر بذاره.

هر چند که اصلا دلم نمیخواست این کارو با وبلاگم بکنم (ولی مرز داشتم و این کارو کردم)

یه دگمه کوچیک اون پایین به نام رادیو فردا هست که اگه دلتون خاست می تونید اونو بزنید و به جای آهنگ  دوست داشتنی وبلاگم به اخبار مسخره و بیتربیت رادیو فردا گوش کنید

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 3:48 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

شعر من گم شده است

شعر من پیدا نیست

همه جا را گشتم ، هزاران شعر از هزاران شاعر  خواندم

ولی هیچکدام شعر من نبود

همه جا را گشتم

< گوشه میکده ها>

< زیر هر سایه بید>

< عمق هر جام شراب>

< آبی کاشی ها>

< لای این شب بو ها>

< پای آن کاج بلند>

شعر من گم شده است

شعر من شاید همان شعر ناسروده باشد

یا به قول قاصدک: شعر من همانست که نیست 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

زندگی پر بار یک دانشجو:

صبح که از خواب بلند میشه ساعت 2 هست. خیلی وقتها میگه من که تا حالا خوابیدم پس بقیه روز رو هم میخوابم. ولی بعضی وقتها هم شیطون گولش میزنه و این کارو نمیکنه!!! اول از همه یه مگنا روشن میکنه(شایدم ونیستون لایت یا کنت یا حتی مارلبرو.بستگی به کلاسش داره)،  و میکشه حالا تازه باید به فکر این شکم وامونده باشه. تنها چیزی که به فکرش میرسه سوپر مارکت علی آقا هست. توی 3 سوت یاور 3 تا تخم مرغ رو استاد میکنه.....اصلا بذارید ساده تر بگم.

 ببینید دانشجوها واقعا زندگی مشکلی دارن  در طول روز کارهای مهم و وقتگیر زیادی دارن که حتما باید انجام بدن. میگین مثلا چی؟

 مثلا حتما باید 3-4 ساعتی نوارگوش بدن. از داریوش و ابی و فریدون فروغی گرفته تا اندی ومنصور وحتی خواننده های بی تربیت و بی ادبی مثل  افشین و مهرشاد و از اون بالا نمیدونم چی چی میایه.(بستگی به شرایط روحی داره )البته این شرایط اصلا ربطی به دخترهای هم کلاسیشون ندارهااااا یه وقت فکرنکنید دانشجوها از این کارای بد انجام میدن.

شلم و حکم هم رکن اساسی هر خونه دانشجویی هست زمانش هم محدودیت نداره تا هر وقت که دیگه جونشون میخواد در بیاد بازی میکنن.

 حالا اگه وقت زیاد بیاد غذا هم میخورن.

 وظیفه یک دانشجو ایجاب میکنه که حداقل 2- 3  ساعتی رو در روز جلوی آیینه به کارای مهمی مثل برداشتن ابرو، ژل زدن به موها، استفاده از انواع کرمهای: سفید کننده، روشن کننده، قشنگ کننده، باحال کننده، و انواع کرمهای خوب دیگه و هزارتا قرتی بازی ... آخ ببخشید و هزار تا کار مهم دیگه.(اینی که نوشتم هم مربوط به آقایون میشه هم خانوما مثلا اگر فکر کنید ژل زدن فقط مخصوص آقایونه یا ابرو برداشتن فقط مخصوص خانومهاست خیلی آدم ساده ای تشریف دارید).

 حالا میرسیم به یکی دیگه از مهمترین و وقت گیرترین  کارهایی که یک دانشجو انجام میده. کاملا اشتباه فکر کردید. منظورم تلفن بود نه چیز دیگه.البته وقتی که براش صرف میشه بستگی به این داره که خودشون زنگ زده باشن یا طرفشون.

حالا دیگه واقعا رسیدیم به مهم ترین و اصلیترین وظیفه یک دانشجو(برای اینکه این مبحث رو باز کنم اول باید سه بار بگم روم به دیوار گلاب به روتون).<< دستشویی رفتن >>، بله اصلا تعجب نکنید که گفتم مهمترین وظیفه یک دانشجو چون واقعا این مهمترین وظیفشه. حالا اگه همه این کارها رو انجام دادن و بازم وقت زیادآوردن(نکنه فکر کردید که درس میخونن)، میگیرن میخوابن یا به کارهای مهمی که بالا خدمتتون عرض کردم بیشتر میرسن.

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط درخت آدامس

  • می خواهم برای تو فقط یک برگ سبز  باشم که هوا می جنباندش تا درست هماهنگ با شور آن لحظه سخن گوید . و چنین می کنم .

 

  • اشخاصی که باجبار می کوشند جالب باشند . بیشتر از همیشه نفرت انگیز می شوند

 

  • شعور یک گیاه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی آید از بهاری می اید که فرا می رسد . گیاه به روزهایی که رفته نمی اندیشد به روزهایی می اندیشد که می آید . اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد چرا ما انسانها باورنداریم که روزی خواهیم توانست به هرآنچه میخواهیم دست یابیم ؟

 

  • زندگی همواره بیشتر از انی به ما می بخشد که خود را سزاوارش می دانیم 

 

  • برای زیستن شهامت لازم است . یک دانه نترکیده دارای همان ویژگی هایی است که جوانه به هنگام شکستن پوسته اش دارد. با این وجود تنها آنی  که پوسته اش را می شکند می تواند خود را به درون ماجرای زندگی پرتاب کند .

 

  • برای اینکه شور و عشق اولیه زنده بماند بخشی از اوقات هرکسی باید فقط به خود او تعلق داشته باشد . کافی است فقط به یک قانون توجه شود– صداقت–  و همه چیز دقیقا همچون یک رویا خواهد شد .

 

  • در گذشته فقط ریشه ای بودم و اکنون که آزادم نمی دانم با این همه هوا این همه نور این همه فضا چکار کنم

                                              

جبران خلیل جبران                                                                   

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 5:16 قبل از ظهر توسط درخت آدامس